تبليغاتX
نجوای دل

ماه من غصه چرا؟

آسمان را بنگر كه هنوز٬

بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد

غم و اندوه ٬ اگر هم روزی ٬ مثل باران بارید

با دل شیشه ای ات ٬ از لب پنجره عشق زمین خورد و شكست

با نگاهت به خدا

چشم شادی وا كن و بگو با دل خود

كه خدا هست هنوز

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 19:55 توسط پریا |

 

 

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود


... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود


پلنگ من ـ دل مغرورم‌ ـ پرید و پنجه به خالی زد


که عشق ـ ماه بلند من ‌ـ ورای دست رسیدن بود


گل شکفته خداحافظ، اگر چه لحظه‌ی دیدارت


شروع وسوسه‌ای در من، به نام دیدن و چیدن بود


من و تو آن دو خطیم آری، موازیان به ناچاری


که هر دو باورمان ز آغاز، به یک‌دگر نرسیدن بود


اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد اما


بهار در گل شیپوری، مدام گرم دمیدن بود


شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من


فریب‌کار دغل‌پیشه، بهانه‌اش نشنیدن بود


چه سرنوشت غم‌انگیزی، که کرم کوچک ابریشم


تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود


"حسین منزوی"

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:26 توسط پریا |

 لنگه کفشی گوشه ی گرم بیابان

تنهاست وکسی نیست

که بپوشد آن را

ماسه ها روح نوازشگر بادند

چه خواب آور ونرم

روی خاکی تن بی بال و پرم

می بارند

دانه ای در دستم

می گذارم در خاک

و دلم حال وهوای خنکی

 در سر گرمش دارد

مثل کابوس شبانه است سکوت...

ودلم میخواهد

ماسه را سرد کنم از هوس آب

و دلم میخواهد

دانه ام را بفرستم

وپی آموزش خاک

تا درختی شود او

گوشه ی تنهایی من

 

دوست خوبم نازیلا

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 21:17 توسط پریا |

 

 

این ابر ها عقیم اند , باران نخواهد آمد

 

دریا ...! مپیچ بر خود, توفان نخواهد آمد

 

ای زخم های مانده, در انتظلرمرهم

 

جز زخم- زخم خونی, به جان نخواهد آمد

 

دیشب پدر دوباره بی نان به خانه بر گشت

 

جایی که سفره خالی ایست ایمان نخواهد آمد

 

سهراب خفته در خون, رستم فتاده از پای

 

این بار آن تهمتن, از خوان نخواهد آمد

 

جای کمان آرش, رنگین کمان نشسته است

 

دیگر کمانکشی در میدان نخواهد آمد

 

بیهوده با چراغت ای شیخ! گرد شهری

 

زود است زود ,امروز, انسان نخواهد آمد

 

"هادی وحیدی"

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 13:20 توسط پریا |

انکس که درد عشق بداند

اشکی بر این سخن بفشاند

این سان که ذره های دل بی قرار من

سر در کمند عشق تو جان در هوای توست

شاید محال نیست که بعد از هزار سال

روزی غبار ما را آشفته پوی باد

در دوردست دشتی از دیده ها نهان

بربرگ ارغوانی

                 پیچیده با خزان

یا پای جویباری

                     چون اشک ما روان -:

پهلوی یگدیگر بنشاند!

ما را به یکدیگر برساند!

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 12:42 توسط پریا |